غزل در آغوش سپید
سکوتی که بازی نبود
سکوت
گاهی عقبنشینی نیست،
کمین است.
من
در سایه نایستادهام،
در نور ایستادهام
و نور
همیشه اطلاعات را لو میدهد.
بوی تازهای در هوا بود،
نه از جنس خاطره،
از جنس رفتوآمد.
چشمها
زودتر از لبها
خیانت را یاد میگیرند.
و من
سالهاست
خواندنِ نگاه را
پیش از شنیدنِ سوگند
بلدم.
مپندارم ندانم قصهٔ پنهانِ بازی را
دلم خون است و میفهمم تمامِ رمز و رازی را
مگو خامم، که در آیینهٔ لرزانِ چشمانت
هزاران اعترافِ بیصدا دیدم، نهسازی را
به وقتِ خندهها با هر غریبی نرم میرقصی
ولی پیشم چرا داری چنین دیوارسازی را؟
همان چشمی که میگفتی فقط سهمِ نگاهِ من
کنون بخشیدهای آسان به هر چشمدرازی را
گمان کردی سکوت من نشانِ جهل و تسلیم است
نمیدانی که میخوانم ز چشمَت هر مجازی را
قسم خوردی به عطری تازه بر شالِ شبانهات
ولی من خوب میشناسم تمامِ صحنهسازی را
نه فریاد و نه رسوایی، که شأنِ عشق والاتر
نوشتم بیصدا در دل همه نقشبازی را
و بعد از غزل—
من
دادگاه برپا نمیکنم.
عشق
اگر سقوط کند
با سر و صدا نمیشکند،
درون آدم فرو میریزد.
من فقط
از کنار تو عبور میکنم
با سکوتی
که دیگر
هیچ بازیای در آن نیست.
✍️ شاعر: جلیل میاحی
"همیشه یک نفر جا میماند..."
jalilmayahi. | MayahiPoet.
برچسب:
نویسنده: کیارش پارسامنش