غزل در آغوش سپید
آن سویِ پندارِ نگاهت
سپید آغازین
شب
انبوهی از پنجرههای خاموش است
که نام تو را
در تاریکی تمرین میکنند.
من
ستونی از سنگم
در میدانِ تردید،
بادها گذشتهاند
و هنوز
بر خاک نیفتادهام.
تو
با چشمهایی شبیه آتشِ سیّار
از جمعی به جمعی
شعله تعارف میکنی.
و من
آتشبازی نیستم.
غزل
نه از بیگانه میلرزم، نه از انکارِ نگاهت
من آیینهست در سینهم، فراتر از غبارِ نگاهت
تو هر شب آتشی پاشی به چشمِ رهگذاران
نلرزد کوهِ خاموشم ز رفتارِ نگاهت
مرا با برقِ چشمِ هر عبوری هیچ کاری نیست
که سنجیدم دل خود را به معیارِ نگاهت
اگر لغزد پلکهایت سویِ هر مستِ گذرگاه
نلغزد پایِ استوارم ز وقارِ نگاهت
غرورم را نمیبازم به لبخندِ خیابانی
نخواهم شد اسیرِ لحظهی اقرارِ نگاهت
تو عادت کردهای شاید به تحسینِ سرِ هر راه
ولی دل وا نمیدهم به تکرارِ نگاهت
مرا یکسر بخواه آری، به تمامیِّ حضورت
نه چون صیدی که جان دارد به اجبارِ نگاهت
من آن کوهم که اگر روزی فرو ریزم به خاموشی
نخواهد خواست سنگی هم ز دیوارِ نگاهت
اگرچه سخت میگویم، دلم پنهان نمیماند
که میسوزد هنوز آتشی در کارِ نگاهت
سپید پایان کار
عشق
گداییِ نور نیست.
ایستادنِ درختیست
که حتی اگر تبر را بشناسد
سایهاش را پس نمیگیرد.
روزی
اگر نگاهت
از هیاهوی ویترینها خسته شد
خواهی دید
کوه
همیشه همانجا بوده است
با قلبی
که زیر سنگ
آرام
میتپید.
✍️ شاعر: جلیل میاحی
"همیشه یک نفر جا میماند..."
jalilmayahi. | MayahiPoet.
برچسب:
نویسنده: کیارش پارسامنش